بگذار در هیاهوی دنیای پر از زرق و برق سکوت کنم
سکوت باید کرد! وقتی احساس کنی هستی اما بودنت عذاب چه باید گفت
پاییزها می آیند و می روند و هر سال به امید پاییزی دیگر اما صد افسوس
آرامش حلقه گمشده ماست. نه در آرزوی پادشاهی بودیم و نه در فکر کاخ
پس چه خواستیم از این روزگار جز آرامشی که ننالیم از زمین و زمان وآینده
نوشتن در صفحه ای به نام وبلاگ در دنیای مجازی هم آراممان نمی کند
پاییزها گذشتند و انسانهای پاییزی هم بار سفربستند و رفتند
و امروز دیگر برای ما چه ماند جز غم و اندوه و درد
بگذار در دنیای مجازی منم سکوت اختیارکنم
خداحافظ وبلاگ ساده من
برای همیشه وتاابد
خدانگهدار
بعد از ماهها اومدم بنویسم اما چه بنویسم
اومدم بگم
ماه مهر اومد ماه مهربانی و دوستی بر دانش آموزان و دانشجویان عزیز مبارک بادا ان شاالله به سلامتی و عاقبت به خیری

سالها همصحبتم بودی و هم رازم نبودی
با تو عمری همقفس بودم هماوازم نبودی
باغ بودم بی خبر ازمن گذشتی گل نچیدی
دل به آواز تو بستم نغمه پردازم نبودی
برسر بامت نشستم دانه شوقم ندادی
خواستم تا پرگشایم بال پروازم نبودی
رازها در سینه پنهان کردم وبا کس نگفتم
رفتم آن را باتو گویم محرم رازم نبودی
سوز دل در پرده گفتم ره به آوازم نبردی
ساز یکرنگی زدم دلدار دمسازم نبودی
روز تنهایی به چشمت شعله ی مهری ندیدم
در شب ظلمانی من پرتو اندازم نبودی
بود امیدم همدم آغاز وانجامم تو باشی
فکر انجامم نکردی یار آغازم نبودی

دوست دارم
زندگي چيست ؟
اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟
اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟
اگر مرگ است چرا زندگي مي كنيم ؟
اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟
اگرعشق است چرا به آن نمي رسيم ؟
اگرعشق نيست چرا عاشقيم؟

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي
خشك كوير مي كرد ...
كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها
مستجاب مي شدند ...
كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود ...
كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد ...
كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي
شد ...
كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد ...
كاش كاش ...

آنگاه که غرور کسی را له میکنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده میانگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را میبینی و بنده خدا را نادیده میگیری ،
میخواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز میگزاری که دیگران نگزارده اند؟
وامروز در كنج اتاقم مي بيني كه دلم گرفته است.
مي بيني كه مثل هميشه دلم هواي تو كرده است.
نيستي ولي بودنت را با تمام وجودم احساس مي كنم.
احساسي كه جزء قطره اي از آن درياي بيكران برايم نمانده است.
ندانم چرا گذشت زمان خاطرات تلخ بي تو بودن را برايم تازه تر مي كند.
ترس از تكرار تلخ رفتن، خواب خوش دو روز دنيا را از من گرفته است.
وامروز براي هميشه ماندن باز هم دست به دعا مي شوم تا شايد براي هميشه...